هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

333

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

هنوز سرگرم دعا بود كه از همه سو ابرها گردآمدند و پيش از آنكه پيامبر از جايش تكان بخورد باران باريدن گرفت . مسلمانان آب برداشتند و تا آخرين نفر سيراب شدند و مشكهاشان را پر كردند . در اين هنگام يكى از مسلمانان به يكى از منافقان گفت : چه مىگوئى ، آيا پس از اين كرامت سخنى دارى ؟ آيا هنوز ترديدى برايت مانده است ؟ او پاسخ داد : اين يك ابر گذرنده بوده است . ( 1 ) سپاه اسلام راه خود را به سوى تبوك ادامه داد . پيش از رسيدن به آنجا در جائى توقف كردند كه شتر پيامبر ( ص ) در آنجا گم شد . اصحابش به جستجوى آن برخاستند . زيد بن صلت قينقاعى كه از منافقان بود گفت : آيا محمد نمىپندارد پيامبرى است كه از آسمان به شما خبر مىدهد ، درحالىكه اكنون نمىداند شترش كجاست ؟ پيامبر از راه وحى بر اين سخن آگاه شد و درحالىكه عمارة بن حزم در نزدش بود فرمود : مردى گفته است محمد از آسمان به شما خبر مىدهد در حالى كه نمىداند شترش كجاست . به خدا سوگند من چيزى جز آنچه خدا مرا از آن آگاه سازد نمىدانم ، و او اكنون مرا به جاى شتر راهنمائى فرمود . آن شتر اينك در فلان دره است و افسارش به درختى گير كرده است . صحابه رفتند تا آن را بياورند و آن را همانگونه كه پيامبر فرموده بود يافتند . ( 2 ) آنگاه پيامبر به راه افتاد و برخى از مسلمانان به علت ناتوانى شترانشان از پيامبر عقب ماندند ، از جملهء ايشان ابو ذر غفارى بود . وى به رسيدگى به شترش پرداخت تا به سپاه ملحق شود ولى تلاشهايش ثمرى نداشت . چون نااميد شد بارش را از آن برگرفت و بر پشت خود نهاد و شتر را رها كرده به راه افتاد . وى به راه خود ادامه مىداد تا به پيامبر ( ص ) بپيوندند . يكى از مسلمانان نگاه كرد و ديد مردى شتابان راه مىرود تا به ايشان بپيوندد ، پس پيامبر ( ص ) را آگاه نمود . پيامبر فرمود : « رحم اللّه أبا ذرّ يمشى وحده و يموت وحده و يبعث وحده » ( خداوند ابو ذر را رحمت كند ، تنها راه مىرود ، تنها مىميرد و تنها